وقتی از روابط کردها با مسئله فلسطین سخن گفته میشود، معمولاً بحث به مواضع امروز احزاب کرد، مناسبات اقلیم کردستان عراق با اسرائیل یا اختلافهای سیاسی سالهای اخیر محدود میماند. بااینحال، مرور تاریخ معاصر خاورمیانه نشان میدهد که ارتباط کردها با لبنان و فلسطین بسیار قدیمیتر و پیچیدهتر از این تصویر ساده است؛ ارتباطی که هم حضور نظامی اعضای اولیه حزب کارگران کردستان، پکک، در جبهههای جنوب لبنان را دربر میگیرد، هم به سکونت خانوادهها و گروههای کردتبار در شهرهای لبنان و فلسطین بازمیگردد و هم در مهاجرت یهودیان کردستان به اورشلیم (قدس اشغالی) و دیگر شهرهای اسرائیل نمود پیدا کرده است.
نخستین اعضای پکک در پایان دهه ۱۹۷۰ و ابتدای دهه ۱۹۸۰، در شرایطی که فشار دولت ترکیه بر جریانهای چپ و کردی افزایش یافته بود، از مسیر سوریه وارد لبنان شدند. جبهه دموکراتیک برای آزادی فلسطین و سپس شماری دیگر از سازمانهای فلسطینی، اردوگاههای خود را برای آموزش نظامی اعضای این گروه در اختیار آنان گذاشتند. توافق اولیه ظاهراً این بود که نیروهای کرد صرفاً آموزش ببینند و مستقیماً وارد جنگ فلسطینیها نشوند؛ اما با آغاز حمله گسترده اسرائیل به لبنان در ژوئن ۱۹۸۲، این جدایی عملاً از میان رفت. اعضای پکک در کنار نیروهای فلسطینی در نقاطی از جنوب لبنان، بهویژه اطراف قلعه شقیف یا «بوفور»، با ارتش اسرائیل درگیر شدند. گزارش مجله نیولاینز، با استناد به نشریات و اسناد قدیمی پکک، از کشتهشدن حدود ۱۰ عضو این سازمان و اسارت ۱۵ نفر دیگر در نبرد قلعه و عقبنشینی پس از آن خبر میدهد؛ هرچند در روایتهای مختلف، شمار کشتهشدگان میان ۱۰ تا ۱۳ نفر ذکر شده است. شماری از اسیران کرد در اردوگاه انصار نگهداری شدند و سرانجام در جریان مبادله اسیران اسرائیل و سازمان آزادیبخش فلسطین در سال ۱۹۸۳ آزاد شدند.
اهمیت این دوره تنها در چند درگیری نظامی خلاصه نمیشود. اردوگاههای فلسطینی لبنان برای نسل نخست پکک، نوعی مدرسه سیاسی، تشکیلاتی و نظامی بودند. اعضای این حزب در آنجا با جنگ چریکی، سازماندهی اردوگاه، تبلیغات سیاسی، آیینهای بزرگداشت کشتهشدگان و ادبیات چپ بینالمللگرا آشنا شدند. به همین دلیل، تجربه لبنان را میتوان یکی از حلقههای اصلی تبدیل پکک از یک تشکل کوچک دانشجویی و سیاسی به یک سازمان مسلح منسجم دانست. خود پکک نیز در دهههای بعد، نبرد شقیف را به بخشی از حافظه رسمی و روایت «همبستگی خلق کرد و فلسطین» تبدیل کرد. بااینحال، نباید روایتهای حزبی را بدون سنجش تاریخی پذیرفت؛ از جمله ادعای اینکه مقاومت اصلی در شقیف پس از فلسطینیها به پکک تعلق داشت، بیشتر در منابع داخلی این سازمان دیده میشود و در تاریخنگاری مستقل جنگ لبنان چنین جایگاه تعیینکنندهای برای آن ثبت نشده است.
معصوم یا مهسوم کرکماز، با نام سازمانی «عگید»، یکی از مهمترین چهرههای نظامی اولیه پکک بود و بعدها نخستین فرمانده شناختهشده شاخه مسلح این سازمان شد. او در دوره استقرار اعضای پکک در لبنان نقش سازماندهنده داشت و پس از کشتهشدنش در سال ۱۹۸۶، بزرگترین اردوگاه آموزشی پکک در دره بقاع «آکادمی مهسوم کرکماز» نام گرفت. بااینحال، معرفی او بهعنوان «ژنرال جنگ ۱۹۸۲ لبنان» یا فرمانده مشترک تمام عملیاتهای فلسطینی و کردی در این جنگ، در منابع مستقل تاریخی تأیید نشده است. فرمانده ارشد نظامی سازمان آزادیبخش فلسطین در نبردهای آن دوره سعد صایل، معروف به ابوالولید، بود که طراحی دفاع فلسطینیها از بیروت غربی به او نسبت داده میشد. مهسوم کرکماز را دقیقتر باید فرمانده و سازماندهنده نیروهای محدود پکک دانست، نه همرتبه با فرمانده کل جبهه فلسطینی لبنان. تندیس او که در سال ۲۰۱۴ در منطقه لیجه استان دیاربکر نصب شده بود، پس از حکم قضایی در عملیات نیروهای امنیتی ترکیه برچیده شد؛ عملیاتی که به درگیری و کشتهشدن یک معترض انجامید.
در سوی لبنانی نیز ولید جنبلاط، رهبر حزب سوسیالیست ترقیخواه و جنبش ملی لبنان، و ابراهیم قلیلات، رهبر سازمان ناصری المرابطون، از متحدان سیاسی و نظامی سازمان آزادیبخش فلسطین به شمار میرفتند. المرابطون در دفاع از بیروت غربی مستقیماً با نیروهای اسرائیلی جنگید و جنبلاط نیز رهبری ائتلافی از احزاب چپگرا، ناصری و مسلمان را بر عهده داشت. بنابراین میتوان از آنان بهعنوان بخشی از رهبری سیاسی جبهه لبنانی – فلسطینی نام برد، اما ساختار جنگ لبنان چندلایهتر از آن بود که بتوان عرفات، جنبلاط، قلیلات، سعد صایل و کرکماز را اعضای یک ستاد فرماندهی واحد دانست. هرکدام فرماندهی یا رهبری نیروی جداگانهای را بر عهده داشتند و همکاری آنان بیشتر محصول ائتلاف سیاسی و شرایط میدان جنگ بود.
یکی از ادعاهای تکرارشده درباره این تاریخ آن است که موساد بهدلیل حضور پکک در جنگ ۱۹۸۲، عملیات ربایش عبدالله اوجالان را طراحی و اجرا کرد. منابع موجود اجازه چنین نتیجهگیری قطعی را نمیدهند. اوجالان در فوریه ۱۹۹۹ پس از خروج از اقامتگاه سفارت یونان در نایروبی، به دست نیروهای ویژه و سازمان اطلاعات ترکیه منتقل شد. گزارشهای همان دوره از ارائه اطلاعات مکانی و پشتیبانی اطلاعاتی آمریکا به ترکیه سخن گفتهاند. نقش موساد از همان ابتدا از سوی پکک، برخی رسانهها و شماری از نویسندگان حوزه اطلاعاتی مطرح شد، اما در گزارشهای معتبرتر بهصورت «ادعا»، «گمانهزنی» یا روایت منابع ناشناس باقی مانده و سند علنی و مستقلی که نشان دهد اسرائیل عملیات را به انتقام جنگ لبنان طراحی کرده، منتشر نشده است. حتی اگر فرض شود موساد در ردیابی اوجالان نقشی داشته، همکاری راهبردی اسرائیل و ترکیه در دهه ۱۹۹۰، مناسبات امنیتی دو کشور و فشار آنکارا برای حذف پایگاه خارجی پکک، توضیحهای مستقیمتری از واقعهاند؛ نه نبرد محدود نیروهای پکک با اسرائیل در هفده سال قبل.
حضور کردها در لبنان البته به پکک محدود نیست. جامعه کرد لبنان از چند لایه تاریخی تشکیل شده است: خاندانهایی که در دورههای ایوبی و عثمانی به شام و جبل لبنان آمدند، و مهاجران جدیدتری که عمدتاً در فاصله دهه ۱۹۲۰ تا ۱۹۶۰ از جنوب شرقی ترکیه و شمال سوریه به بیروت کوچ کردند. بخشی از آنان سالها فاقد تابعیت بودند و در محلههای کمبرخوردار بیروت زندگی میکردند. پژوهشهای مربوط به جامعه کرد لبنان میگویند تخریب چند سکونتگاه غیررسمی در بیروت در آغاز دهه ۱۹۹۰، همراه با پیامدهای جنگ داخلی، باعث مهاجرت تقریباً یکچهارم این جمعیت به اروپا یا کوچ آنان به بقاع، طرابلس و سوریه شد. با توجه به نبود سرشماری قومی جدید در لبنان، ارقام امروزی درباره جمعیت کردها تخمینی است و نباید اعداد ۷۰ هزار، ۱۰۰ هزار یا بیشتر را آمار قطعی تلقی کرد.
خاندان جنبلاط نمونه روشن پیوند میان تبار کردی و سیاست لبنان است. منابع دانشگاهی و حتی آرشیو دانشگاه آمریکایی بیروت، ریشه این خاندان را به خاندان کردی جانبولاد در منطقه حلب نسبت میدهند؛ خاندانی که بعدها در جبل لبنان ادغام و به یکی از مهمترین خانوادههای رهبریکننده جامعه دروزی تبدیل شد. اما از کردتباربودن خاندان جنبلاط نمیتوان نتیجه گرفت که تمام دروزیهای لبنان تبار کردی دارند. جامعه دروزی طی قرنها از خانوادهها و گروههای گوناگون شام و جبل لبنان شکل گرفته و امروز جامعهای عمدتاً عربزبان با هویت مذهبی و تاریخی ویژه خود است. نسبتدادن منشأ قومی واحد به تمام دروزیها، بیش از آنکه نتیجه پژوهش جمعیتی باشد، بازتاب روایتهای خانوادگی و رقابتهای هویتی منطقه است.
در فلسطین نیز میراث دوره ایوبی را میتوان در نام محلهها و خاندانها مشاهده کرد. پس از بازپسگیری اورشلیم در سال ۱۱۸۷، نیروها، مدیران و خانوادههایی از مجموعه نظامی ایوبیان در شهرهای فلسطین ساکن شدند. «حارهالاکراد» یا محله کردها در اورشلیم، که بعدها حارهالشرف نامیده شد، در منابع مربوط به جغرافیای تاریخی شهر ثبت شده است. بخش عمده زمینهای این محله پس از سال ۱۹۶۷ در محدوده گسترشیافته محله یهودی قرار گرفت. وجود حارهالاکراد نشاندهنده سکونت تاریخی مسلمانان کردتبار است، اما لزوماً به معنای ادامه یک جامعه کردزبان مستقل تا دوران معاصر نیست؛ این جمعیت بهمرور عربزبان شد و در جامعه فلسطینی شهر ادغام گردید. درباره نسبتدادن حارهالسعدیه به یک قبیله کرد همراه صلاحالدین نیز منابع یکدست نیستند و این ادعا به اندازه هویت تاریخی حارهالاکراد مستند نشده است.
الخلیل نیز دارای سابقه محلهای با نام حارهالاکراد و چندین خاندان منتسب به مهاجران دوره ایوبی است. در برخی نوشتهها ادعا شده یکسوم یا حتی نیمی از ساکنان شهر ریشه کردی دارند، اما هیچ سرشماری معتبر معاصر، جمعیت الخلیل را بر اساس تبار چندصدساله خانوادگی طبقهبندی نکرده است. بنابراین این ارقام بیشتر بر روایتهای نسبشناختی و هویت خاندانها استوارند و نباید بهعنوان آمار جمعیتی قطعی تکرار شوند. تعبیر محتاطانهتر این است که بخش قابلتوجهی از خانوادههای الخلیل، مانند بسیاری از شهرهای تاریخی شام، نسب خود را به گروههای نظامی، دینی یا مهاجر دورههای ایوبی، مملوکی و عثمانی میرسانند؛ درحالیکه هویت زبانی و ملی امروزی آنان فلسطینی و عربی است.
در غزه نیز نام محله شجاعیه به شجاعالدین عثمان کردی، یکی از امیران نظامی دوره ایوبی که در سال ۱۲۳۹ در نبرد با صلیبیان کشته شد، نسبت داده میشود. وجود نامهای خانوادگی مانند «الکرد» و روایتهای مربوط به خاندانهای کردتبار، از تداوم نوعی حافظه تاریخی حکایت دارد؛ اما تصویر یک پرچم اقلیم کردستان در خانهای در غزه، حتی اگر اصالت آن تأیید شود، بهتنهایی سندی برای اندازه یا زبان یک جامعه قومی نیست. در منابع جمعیتی معتبر، نشانهای از یک جمعیت بزرگ و منسجم کردزبان در غزه امروز دیده نمیشود و احتمالاً بیشتر افراد دارای چنین تبارهایی طی قرنها عربزبان و در جامعه فلسطینی ادغام شدهاند.
در کنار این سابقه مسلمانان کردتبار، اورشلیم از اواخر قرن نوزدهم شاهد مهاجرت یهودیان کردستان نیز بود. یهودیانی از زاخو، عمادیه و دیگر مناطق کردستان عراق و همچنین بخشهایی از ایران، ترکیه و سوریه، در محلههای بیرون حصار قدیم، بهویژه نخلاوت، شعاری رحامیم و اطراف محنه یهودا ساکن شدند. کنیسهها، سنتهای موسیقایی، جشن سحرانه و گونههای آرامی جدید یهودیان کردستان، بخشی از هویت فرهنگی آنان را تشکیل میداد. پژوهشهای جدید، نخلاوت را نه یک محله منحصراً کردی، بلکه مجموعهای از خوشههای مهاجرنشین یمنی، کردی، ایرانی، سوری، سفاردی و اروپایی توصیف میکنند که جامعه یهودیان کردستان یکی از عناصر مهم آن بوده است.
این تاریخ در نهایت نشان میدهد که دوگانه ساده «کردها در کنار اسرائیل» یا «کردها در کنار فلسطین» با واقعیت متکثر منطقه سازگار نیست. بخشی از جنبش چپ کردی در دهه ۱۹۸۰ در اردوگاههای فلسطینی آموزش دید و علیه ارتش اسرائیل جنگید؛ بخشی از یهودیان کردستان در شکلگیری جامعه اسرائیل مشارکت کردند؛ خانوادههای کردتبار مسلمان در فلسطین طی قرنها به بخشی از جامعه عرب فلسطینی تبدیل شدند و در لبنان نیز خاندانهایی با ریشه کردی در ساختار مذهبی و سیاسی دروزی و سنی ادغام شدند. آنچه این پرونده را مهم میکند، نه ساختن یک ادعای مالکیت قومی تازه بر لبنان و فلسطین، بلکه آشکارکردن تاریخ درهمتنیده مردمانی است که هویتهای امروزیشان حاصل مهاجرت، جنگ، ادغام زبانی و دگرگونیهای سیاسی چند قرن گذشته است.
منابع: (۱) – (۲) – (۳) – (۴) – (۵) – (۶)
انتهای پیام/























