مقاله نیت سوانسون را باید بیش از آنکه صرفاً یک مقاله درباره ایران دانست، نشانهای از یک تغییر درون دستگاه فکری آمریکا درباره ایران تلقی کرد. اهمیت آن فقط در این نیست که نویسنده از شکست سیاست فشار حداکثری سخن میگوید؛ اهمیت اصلی در این است که این سخن از زبان کسی بیان میشود که خود، سالها در یکی از مهمترین سطوح تصمیمگیری و سیاستگذاری آمریکا درباره ایران حضور داشته است. به همین دلیل، مقاله را میتوان از زاویهای دیگر نیز خواند: بخشی از دستگاه سیاست خارجی آمریکا اکنون در حال بازنگری در ابزارهایی است که سالها آنها را مؤثر، تعیینکننده و در نهایت قابل استفاده برای وادار کردن ایران به تغییر میدانست.
این تغییر نگاه، اگرچه مهم است، هنوز به معنای تغییر درک آمریکا از ایران نیست. به نظر میرسد واشنگتن در حال پذیرفتن این واقعیت است که فشار، آن نتیجهای را که انتظار داشت ایجاد نکرده است، اما هنوز تا فهمیدن اینکه چرا ایجاد نکرده، فاصله دارد. این دو مسئله با یکدیگر تفاوت دارند. ممکن است یک دولت پس از شکست یک سیاست، ابزار خود را تغییر دهد، بیآنکه درک خود از موضوع آن سیاست را تغییر داده باشد. در این صورت، احتمالاً ابزار عوض میشود، اما مسئله همچنان با همان منطق قدیمی دنبال خواهد شد.
شاید به همین دلیل است که مقاله سوانسون، با وجود فاصله گرفتن از بسیاری از کلیشههای رایج در واشنگتن، هنوز در بخش مهمی از استدلال خود در همان چارچوبی حرکت میکند که سیاست آمریکا در قبال ایران را طی چند دهه شکل داده است. او بهتر از بسیاری از همتایانش میبیند که ایران را نمیتوان با چند فشار اقتصادی و تهدید نظامی وادار به تسلیم کرد، اما هنوز مسئله را عمدتاً از این زاویه بررسی میکند که آمریکا چگونه باید با ایران رفتار کند تا به نتیجه مطلوب خود برسد. این تفاوت کوچکی نیست. زیرا در این صورت، ایران همچنان «موضوع سیاست آمریکا» است؛ نه یک بازیگر تاریخی مستقل که خودش نیز در حال محاسبه، یادگیری، انباشت تجربه و تغییر محیط پیرامون خویش است.
در واقع، شاید نخستین خطای راهبردی آمریکا در قبال ایران نه در انتخاب تحریم یا جنگ، بلکه بسیار پیش از آن و در سطحی عمیقتر رخ داده باشد: خطای فهم.
آمریکا در بخش بزرگی از این نیم قرن، ایران را کوچکتر از آن چیزی دیده که هست. ایران را عمدتاً در قالب یک نظام سیاسی مخالف منافع آمریکا تعریف کرده و سپس کوشیده است با مجموعهای از ابزارها، رفتار آن را تغییر دهد. در چنین نگاهی، اگر فشار کافی باشد، ایران باید امتیاز بدهد؛ اگر فشار بیشتر شود، امتیاز بیشتری خواهد داد و اگر فشار به نقطه نهایی برسد، شاید ساختار سیاسی نیز تغییر کند. این الگو، در ظاهر ساده و قابل فهم است، اما یک مشکل بنیادی دارد: چنین محاسبهای بیش از آنکه ایران را توضیح دهد، ترجیحات خود آمریکا را به جای واقعیت ایران مینشاند.
ایران را نمیتوان فقط از خلال ساختار سیاسی امروز آن فهمید. ایران پیش از جمهوری اسلامی نیز وجود داشته و پس از هر تحول سیاسی نیز همچنان ایران خواهد بود. تاریخ، فرهنگ، جغرافیا، حافظه جمعی، تجربه مداخلات خارجی، مفهوم استقلال و حساسیت نسبت به حاکمیت ملی، همگی در شکلگیری رفتار سیاسی ایران نقش داشتهاند. جمهوری اسلامی نیز در خلأ تاریخی پدید نیامده است؛ بخشی از آنچه در سیاست خارجی ایران میبینیم، در امتداد همین حافظه تاریخی و درک خاص از استقلال و جایگاه ایران در جهان شکل گرفته است.
این همان چیزی است که مفهوم «دولت ـ تمدن» میکوشد توضیح دهد. ایران صرفاً یک واحد سیاسی با مجموعهای از منافع کوتاهمدت نیست. دولت در ایران بر بستری تاریخی و تمدنی قرار گرفته که در آن، سیاست، امنیت، فرهنگ و حافظه تاریخی از یکدیگر جدا نیستند. بنابراین هنگامی که آمریکا انتظار دارد فشار اقتصادی بتواند در نهایت ایران را وادار کند برخی از اصول اساسی خود را کنار بگذارد، در واقع در حال محاسبه هزینههای اقتصادی یک تصمیم است، بیآنکه تمام معنای تاریخی و سیاسی آن تصمیم را در دستگاه محاسباتی خود وارد کرده باشد.
البته این سخن به معنای آن نیست که ایران تحت هیچ شرایطی تغییر نمیکند یا هیچ فشاری بر تصمیمهایش اثر نمیگذارد. تجربه تاریخی خلاف این را نشان میدهد. ایران نیز مانند هر دولت دیگری در برابر واقعیتهای محیطی محاسبه میکند، تاکتیک تغییر میدهد، مذاکره میکند، عقب مینشیند یا پیش میرود و در مقاطع مختلف تصمیمهای متفاوتی میگیرد. اما این انعطاف را نباید با آمادگی برای تسلیم یکی گرفت. پذیرش یک توافق یا اتخاذ یک تصمیم تاکتیکی، الزاماً به معنای تغییر در جهتگیری بنیادی نیست.
سوانسون تا حدی این واقعیت را دیده است. اشاره او به رفتارهای عملگرایانه ایران، از برجام گرفته تا عادیسازی روابط با عربستان، نشان میدهد که تصویر «ایران غیرعقلانی» دیگر برای توضیح رفتار تهران کافی نیست. اما گام بعدی این است که میان «عملگرایی» و «عقلانیت درون یک منظومه ارزشی» نیز تفاوت گذاشته شود. ایران لازم نیست میان آرمان و منفعت یکی را انتخاب کند. ممکن است تصمیمی که از بیرون ایدئولوژیک به نظر میرسد، از درون همان منظومه، تصمیمی کاملاً محاسبهشده باشد.
شاید همین جا بتوان یکی از خطاهای پایدار سیاست آمریکا را بهتر دید. واشنگتن اغلب میان «ایدئولوژی» و «منافع ملی» دیواری کشیده و تصور کرده است هرچه یک دولت به ارزشها و آرمانهای خود پایبندتر باشد، از عقلانیت راهبردی فاصله گرفته است. حال آنکه در جهان واقعی، دولتها معمولاً منافع خود را دقیقاً از درون برداشتشان از هویت، تاریخ و امنیت تعریف میکنند. چیزی که برای یک ناظر خارجی «آرمانگرایی» است، ممکن است برای بازیگر مورد نظر بخشی از تعریف منافع ملی باشد.
این مسئله در جنگ نیز خود را نشان میدهد.
سوانسون از تابآوری ایران در برابر حملات سخن میگوید و این واقعیت را به درستی مورد توجه قرار میدهد. اما اگر این تابآوری را فقط به معنای «تحمل کردن» بفهمیم، بخش مهمی از واقعیت را از دست دادهایم. آنچه در جنگ آشکار شد، صرفاً ظرفیت ایران برای تحمل ضربه نبود؛ بخشی از ظرفیتهایی بود که ایران در طول سالها برای سناریوی رویارویی با یک دشمن برتر از نظر فناوری و منابع ساخته بود.
این نکته اهمیت زیادی دارد، زیرا سیاست آمریکا برای سالها بر این فرض استوار بوده که برتری نظامی، در صورت استفاده کافی، در نهایت به برتری سیاسی تبدیل خواهد شد. تجربههای مختلف منطقهای نیز در شکلگیری این تصور نقش داشتهاند. اما میان این دو نوع برتری فاصلهای اساسی وجود دارد. میتوان آسمان را کنترل کرد، اهدافی را منهدم کرد و زیرساختهایی را مورد حمله قرار داد، اما هیچکدام به خودی خود به معنای آن نیست که میتوان اراده سیاسی یک جامعه یا دولت را نیز در اختیار گرفت.
ایران طی سالهای گذشته، در حالی که از ورود به یک جنگ مستقیم و تمامعیار با آمریکا پرهیز میکرد، خود را برای چنین احتمالی آماده میکرد. این همان معنایی است که در سیاست ایران میتوان از «صبر راهبردی» دریافت کرد. صبر، در اینجا الزاماً به معنای انتظار منفعلانه نیست؛ زمان نیز بخشی از قدرت است. زمان برای شناخت دشمن، برای مطالعه ساختار نظامی و اقتصادی او، برای توسعه ظرفیتهای بومی، برای ایجاد عمق راهبردی و برای آماده شدن در برابر روزی که رویارویی مستقیم دیگر قابل اجتناب نباشد.
به همین دلیل، شاید بهتر باشد آنچه در سالهای گذشته از سوی ایران انجام شده را نه فقط با مفهوم «تابآوری»، بلکه با مفهوم «آمادگی» توضیح دهیم. تابآوری یعنی توان بازگشت پس از ضربه؛ آمادگی یعنی اینکه پیش از ضربه، برای سناریوهای مختلف اندیشیده باشی. این دو یکی نیستند.
از همین جا، بخشی از ضعف محاسبات آمریکا نیز آشکار میشود. واشنگتن در بسیاری از مقاطع، رفتار ایران را به صورت واکنشهای جداگانه دیده است؛ تحریم در برابر رفتار ایران، مذاکره در برابر فشار، حمله در برابر پاسخ. اما اگر رفتار ایران را در یک بازه زمانی طولانیتر ببینیم، الگو پیچیدهتر میشود. کشوری که برای دههها در معرض تحریم و تهدید نظامی قرار داشته، طبیعی است که برای کاهش وابستگی، توسعه ظرفیتهای بومی و ایجاد راههای جایگزین تلاش کند. این واکنشها لزوماً نشانه یک سیاست تهاجمی نیستند؛ میتوانند نتیجه طبیعی زندگی در محیطی باشند که در آن، امنیت دائماً در معرض تهدید خارجی قرار گرفته است.
در این معنا، بخشی از قدرتی که امروز آمریکا با آن مواجه است، در محیطی شکل گرفته که خود سیاست آمریکا در ایجاد آن نقش داشته است. این یکی از تناقضهای بزرگ راهبرد فشار است: گاهی فشار، به جای آنکه طرف مقابل را وادار به پذیرش اراده فشاردهنده کند، او را به سمت کاهش وابستگی و ساختن ظرفیتهای مستقلتر سوق میدهد.
همین وضعیت درباره تحریمها نیز صادق است.
تحریم بدون تردید هزینه ایجاد کرده است. اقتصاد ایران از آن آسیب دیده، زندگی مردم دشوارتر شده و محدودیتهای گسترده مالی و تجاری هزینههای سنگینی به کشور تحمیل کرده است. اما مسئله راهبردی اینجاست که میان «تحمیل هزینه» و «تحقق هدف سیاسی» تفاوت وجود دارد. آمریکا توانسته هزینه ایجاد کند، اما نتوانسته از این هزینه به نتیجه سیاسی مورد انتظار خود برسد.
این دو را نباید یکی گرفت.
ایران نیز در طول زمان، مانند هر بازیگری که در معرض فشار مستمر قرار میگیرد، سازوکارهای تطبیق خود را توسعه داده است. مسیرهای جایگزین تجارت، شبکههای اقتصادی، شرکای جدید و روشهای مقابله با تحریم، بخشی از همین فرآیند بودهاند. بنابراین تحریم در طول زمان از یک ابزار یکطرفه به یک بازی تطبیقی تبدیل شده است. آمریکا ابزار فشار را تغییر میدهد و ایران نیز روش مقابله خود را تغییر میدهد. نتیجه، مسابقهای است که در آن هیچیک از طرفین در خلأ تصمیم نمیگیرند.
این همان بخشی است که مقاله سوانسون میتوانست عمیقتر به آن بپردازد. مسئله فقط این نیست که تحریمها چرا ایران را تسلیم نکردند؛ مسئله این است که چرا آمریکا تصور کرد تحریم الزاماً باید به تسلیم منجر شود؟
پاسخ را باید در همان مسئله قدیمی جستوجو کرد: آمریکا برای مدت طولانی قدرت اقتصادی خود را بیش از اندازه به قدرت سیاسی قابل انتقال به طرف مقابل تعبیر کرده است. دلار، نظام مالی، تحریم، فناوری و قدرت نظامی، همگی ابزارهای بسیار قدرتمندی هستند؛ اما هیچ ابزاری به خودی خود تضمینکننده نتیجه سیاسی نیست. قدرت زمانی به نتیجه تبدیل میشود که طرف مقابل نیز در چارچوب محاسبات شما تصمیم بگیرد. اگر او هزینه را بپذیرد و در عین حال راههای دیگری برای ادامه مسیر پیدا کند، ابزار شما ممکن است همچنان دردناک باشد، اما دیگر الزاماً تعیینکننده نیست.
در مورد تنگه هرمز نیز مسئله را باید در همین چارچوب دید. اهمیت هرمز برای ایران فقط به معنای امکان ایجاد اختلال در جریان انرژی جهانی نیست؛ ارزش واقعی چنین موقعیتی در این است که ایران در یکی از مهمترین گلوگاههای ژئواکونومیک جهان، بخشی از معادله قدرت را در اختیار دارد. البته میان داشتن چنین ظرفیتی و استفاده از آن تفاوت وجود دارد. یک اهرم راهبردی دقیقاً زمانی بیشترین ارزش را دارد که استفاده از آن تابع محاسبه باشد و طرف مقابل نداند در چه شرایطی و با چه سطحی فعال خواهد شد.
از این منظر، قدرت را نباید فقط با میزان خسارتی که میتوان وارد کرد سنجید. گاهی قدرت در توانایی تغییر محاسبات طرف مقابل نهفته است؛ بدون آنکه الزاماً تمام ظرفیت موجود به کار گرفته شود.
این همان نقطهای است که جنگ اخیر برای آمریکا اهمیت بیشتری پیدا میکند. مسئله فقط این نیست که آیا فلان حمله موفق بوده یا فلان توانایی نظامی ایران تا چه اندازه آسیب دیده است. مسئله عمیقتر، تغییر در محاسبات دو طرف است. آمریکا اکنون بهتر از گذشته میداند که برتری نظامیاش، هرچند بسیار بزرگ، نامحدود نیست و میان پیروزی نظامی و نتیجه سیاسی فاصله وجود دارد. ایران نیز در میدان واقعی، بخشی از تواناییها و محدودیتهای خود را آزموده است. بنابراین پس از چنین جنگی، بازگشت به نقطه پیش از جنگ دشوار است.
اما شاید بزرگترین تغییر مورد نیاز، نه در تعداد سلاحها و نه در میزان تحریمها، بلکه در ذهنیت راهبردی واشنگتن باشد.
آمریکا باید از این تصور فاصله بگیرد که هر مسئله سیاسی، در نهایت با افزایش فشار قابل حل است. فشار میتواند ابزار باشد، اما نمیتواند جایگزین فهم شود. تهدید میتواند بازدارنده باشد، اما نمیتواند به جای شناخت فرهنگ، تاریخ، جغرافیا و منافع طرف مقابل بنشیند. تحریم میتواند هزینه ایجاد کند، اما نمیتواند تضمین کند که طرف مقابل دقیقاً همان نتیجهای را که شما میخواهید انتخاب خواهد کرد.
این شاید مهمترین نکتهای باشد که مقاله سوانسون به آن نزدیک شده، اما هنوز بهطور کامل به آن نرسیده است. شکست سیاست فشار فقط به معنای شکست یک ابزار نیست؛ ممکن است نشانه شکست یک تصور بزرگتر درباره ماهیت قدرت آمریکا و نحوه رفتار دولتهای مستقل باشد.
آمریکا طی ۴۷ سال گذشته بارها تلاش کرده است ایران را تغییر دهد؛ گاهی با فشار اقتصادی، گاهی با تهدید نظامی، گاهی با مذاکره و گاهی با ترکیبی از همه این ابزارها. اما نتیجه امروز نشان میدهد که مسئله ایران را نمیتوان صرفاً با انتخاب درست میان این ابزارها حل کرد. شاید لازم باشد خود پرسش تغییر کند.
ایران کشوری نیست که صرفاً منتظر تصمیم واشنگتن باشد تا بر اساس آن رفتار کند. ایران نیز محاسبه میکند، زمان را در نظر میگیرد، از تجربه میآموزد، ابزارهای خود را توسعه میدهد و برای محیطی که در آن قرار گرفته است راهبرد میسازد. این واقعیت ساده، اگر زودتر در دستگاه سیاست خارجی آمریکا پذیرفته میشد، شاید بخش بزرگی از این نیم قرن به شکل دیگری رقم میخورد.
از این رو، ارزش مقاله سوانسون بیش از آنکه در راهحلهای پیشنهادی آن باشد، در اعترافی است که در پس آن قرار گرفته است: سیاستی که قرار بود ایران را وادار به تغییر کند، اکنون خود آمریکا را وادار کرده است درباره محدودیتهای قدرتش دوباره بیندیشد.
اما بازاندیشی واقعی زمانی آغاز میشود که واشنگتن از خود بپرسد چرا در طول این سالها، هر بار که ایران مطابق انتظارش رفتار نکرد، به جای بازنگری در تصویر خود از ایران، ابزار فشار را تغییر داد.
شاید مسئله اصلی همین باشد. آمریکا بارها راهبردش را تغییر داده، اما تصویرش از ایران را کمتر تغییر داده است.
و تا زمانی که این تصویر تغییر نکند، بعید است تغییر ابزارها نیز نتیجهای بنیادین ایجاد کند. فشار بیشتر، تحریمهای بیشتر یا حتی عملیات نظامی بزرگتر ممکن است هزینه بیشتری ایجاد کند؛ اما هزینه بیشتر الزاماً به معنای نتیجه بیشتر نیست.
در نهایت، آنچه در برابر واشنگتن قرار دارد نه صرفاً یک «رژیم» برای تغییر رفتار، بلکه یک کشور تاریخی با منافع، حافظه، ظرفیت و اراده مستقل است. میتوان با آن اختلاف داشت، میتوان سیاستهایش را نقد کرد و میتوان در برابر برخی رفتارهایش ایستاد؛ اما نمیتوان آن را از تاریخ و جغرافیا و منطق درونی خودش جدا کرد و سپس انتظار داشت که صرفاً بر اساس فشار خارجی رفتار کند.
اگر مقاله سوانسون را از این زاویه بخوانیم، ارزش آن در این نیست که سرانجام پاسخ همه پرسشها را پیدا کرده است. ارزش آن شاید در این باشد که بخشی از دستگاه فکری آمریکا برای نخستین بار با صدای بلندتر از گذشته دارد به چیزی اعتراف میکند که واقعیت چند دهه گذشته بارها نشان داده بود: قدرت برای وادار کردن کافی نیست؛ قدرت بدون فهم، گاهی حتی به عاملی برای شکست راهبرد تبدیل میشود.
مسئله آینده نیز دقیقاً از همینجا آغاز میشود. آمریکا میتواند همچنان به دنبال ابزارهای تازه برای فشار بر ایران باشد، یا میتواند یکبار برای همیشه این احتمال را جدی بگیرد که مشکل، کمبود ابزار نبوده است؛ مشکل، نوع نگاه به ایران بوده است.
و شاید این همان جایی باشد که مقاله سوانسون، ناخواسته، بیش از آنکه درباره شکست «فشار حداکثری» سخن بگوید، از پایان یک تصور قدیمی درباره قدرت آمریکا خبر میدهد.
نوشته نیت سوانسون، فارن افرز، ۲۵ اوت ۲۰۲۶
شایان طالع ماسوله
مطلب مورد نقد و بررسی:
جنگ ترامپ، راهبرد آمریکا را به بنبست کشانده است























